تبليغاتX
زبل خان

sarkhong

زبل خان

sarkhong

http://sarkhong.blogfa.com

زبل خان

زبل خان

زبل خان

سرخنگ اسم یه روستاییه 70 کیلومتری شمال شرقی شهر بیرجند(خراسان جنوبی)
من خودم مجتبی متولد 9/6/67 بیرجند.واسه صلاح مملکت بهتره توی خبرنامه عضو بشین.این وبلاگ احتمالا هر روز آپ میشه.به آرشیو هم یه سری بزنین...ممکنه بعضی از عکسا در دفعه اول باز نشه،در ابتدا صفحه رو refresh بکنین اگه عملی نشد که ان شا ا... میشه میدونین که باید چی کار کنین right click>show picture ...اگه باز هم باز نشد دوباره این کارو بکنین...اگه حوصلتون سر رفت ولش کنین و به جای این کارا به من خبر بدین...ممنون...زبل خان عکس دانلود آهنگ بازی کلیپ

زبل خان









عکس دانلود آهنگ بازی کلیپ


  » امروز:  
  » پند امروز : .
 

درباره وب

لینکستان

لینک دوستان

آمار و امکانات

تبليغات

تبلیغات
تبلیغات

بنر دوستان
 معرفي بهترين سايت ها بزرگترین مرجع تخصصی موبایل./هر آنچه که برای موبایل خود می خواهید عاشقانه
شادمهر

دانلود  کتاب  نرم افزار  آهنگ
عاشقانه

تبلیغات تصویری


سیستم تبلیغاتی تبادل لینک باکس رایگان

سیستم تبلیغاتی تبادل لینک باکس رایگان

تبلیغات متنی
سیستم افزایش بازدید
کلیک کن، ثبت نام کن، بازدید کننده تحویل بگیر(خیلی زیاد)

Ads by Ydc.ir

حکایت
موضوع: داستان کوتاه

حکايت جوانی که ساعت نداشت

مرد جوون:ببخشید آقا میتونم بپرسم ساعت چنده؟

پیرمرد:معلومه که نه!

جوون:ولی چرا؟!مثلا اگه ساعت رو به من بگی چی از دست ميدی؟!

پيرمرد:ممكنه ضرر كنم اگه ساعت رو به تو بگم!

جوون:ميشه بگی چطور همچين چيزی ممكنه؟!

پيرمرد:ببين...اگه من ساعت رو به تو بگم،ممكنه تو تشكر كنی و فردا هم بخوای دوباره ساعت رو از من بپرسی!

جوون:كاملا امكانش هست!

پيرمرد:ممكنه ما دو سه بار ديگه هم همديگه رو ملاقات كنيم و تو اسم و آدرس من رو بپرسی!

جوون:كاملا امكان داره!

پيرمرد:يه روز ممكنه تو بيای به خونه ی من و بگی كه فقط داشتی از اينجا رد ميشدی و اومدی كه يه سر به من بزنی! بعد من ممكنه از روی تعارف تو رو به يه فنجون چايی دعوت كنم ! بعد از اين دعوت من ، ممكنه تو بازم برای خوردن چايی بيای خونه ی من و بپرسی كه اين چايی رو كی درست كرده؟!

جوون:ممكنه! 

پيرمرد:بعد من بهت ميگم كه اين چايی رو دخترم درست كرده ! بعد من مجبور ميشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفی كنم و تو هم دختر من رو میپسندی![مرد جوون لبخند ميزنه!]

پيرمرد:بعد تو سعی می كنی كه بارها و بارها دختر من رو ملاقات كنی ! ممكنه دختر من رو به سينما دعوت كنی و با همديگه بيرون بريد![مرد جوون لبخند ميزنه!]

پيرمرد:بعد ممكنه دختر من كم كم از تو خوشش بياد و چشم انتظار تو بشه!بعداز ملاقاتهای متوالی،تو عاشق دختر من ميشی و بهش پيشنهاد ازدواج می دی![مرد جوون لبخند ميزنه!] 

پيرمرد:بعد از يه مدت،يه روز شما دو تا مياين پيش من و از عشقتون برای من تعريف می كنين و از من اجازه برای ازدواج ميخواين! 

مرد جوون در حال لبخند:اوه بله!

پيرمرد با عصبانيت:مردك ابله!من هيچوقت دخترم رو به ازدواج يكی مثل تو كه حتی يه ساعت مچی هم از خودش نداره در نميارم!!!

 


 
| + | نوشته شده در چهارشنبه 1385/12/16 | نوشته شده توسط زبل خان

آخرين مطالب ارسالي

بهترين مطالب را در وبلاگ ما بجوييد

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا