تبليغاتX
زبل خان

sarkhong

زبل خان

sarkhong

http://sarkhong.blogfa.com

زبل خان

زبل خان

زبل خان

سرخنگ اسم یه روستاییه 70 کیلومتری شمال شرقی شهر بیرجند(خراسان جنوبی)
من خودم مجتبی متولد 9/6/67 بیرجند.واسه صلاح مملکت بهتره توی خبرنامه عضو بشین.این وبلاگ احتمالا هر روز آپ میشه.به آرشیو هم یه سری بزنین...ممکنه بعضی از عکسا در دفعه اول باز نشه،در ابتدا صفحه رو refresh بکنین اگه عملی نشد که ان شا ا... میشه میدونین که باید چی کار کنین right click>show picture ...اگه باز هم باز نشد دوباره این کارو بکنین...اگه حوصلتون سر رفت ولش کنین و به جای این کارا به من خبر بدین...ممنون...زبل خان عکس دانلود آهنگ بازی کلیپ

زبل خان









عکس دانلود آهنگ بازی کلیپ


  » امروز:  
  » پند امروز : .
 

درباره وب

لینکستان

لینک دوستان

آمار و امکانات

تبليغات

تبلیغات
تبلیغات

بنر دوستان
 معرفي بهترين سايت ها بزرگترین مرجع تخصصی موبایل./هر آنچه که برای موبایل خود می خواهید عاشقانه
شادمهر

دانلود  کتاب  نرم افزار  آهنگ
عاشقانه

تبلیغات تصویری


سیستم تبلیغاتی تبادل لینک باکس رایگان

سیستم تبلیغاتی تبادل لینک باکس رایگان

تبلیغات متنی
سیستم افزایش بازدید
کلیک کن، ثبت نام کن، بازدید کننده تحویل بگیر(خیلی زیاد)

Ads by Ydc.ir

اجي مجي لا ترجي
موضوع: داستان کوتاه

يك زوج در اوايل 60 سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك، سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون را جشن گرفته بودن.
ناگهان يك پري كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجي اينچنين مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين.
خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم.
پري چوب جادووييش رو تكون داد و...اجي مجي لا ترجي...
دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و شيك QM2 در دستش ظاهر شد.
حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت:
خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين، خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم.
خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه !!!
پري چوب جادوييش و چرخوند و...
اجي مجي لا ترجي
و آقا 92 ساله شد!

پيام اخلاقي اين داستان
مردها شايد موجودات ناسپاسي باشن ،ولي پريها...مونث هستن

 


 
| + | نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/07 | نوشته شده توسط زبل خان
داستان کوتاه(تجربه تلخ برف)
موضوع: داستان کوتاه

تجربه تلخ برف

يه روز صبح وقتي از خواب بيدار شدم لب پنجره رفتم و در حالي كه چشمهامو ميماليدم منظره اي رو كه در اون موقع برام جالب بود می ديدم.همه جاي حياط پوشيده شده بود از برف.نگاهي به برادر و خواهر كوچكم كه زير يك لحاف پاره پوره و كهنه که خواب بودند و پدرم كه مدتها پيش از داربست افتاده بود و گوشه نشين شده بود انداختم! وسط اتاق كاسه اي بود كه قطره قطره از سقف آب درونش ميريخت که ديگه به صداش عادت کرده بوديم.

دوباره نگاهم به حياط دوخته شد.ناگهان فكري از سرم گذشت.با سرعت به حياط رفتم و پارويي كه در گوشه اي از حياط افتاده بود برداشتم و به طرف در دويدم.مادرم مثل هميشه در حال عبادت بود و وقتي منو با اون وضعيت ديد كه به طرف در درحال دويدن هستم گفت: علي كجا داري ميري صبح به اين زودي؟! من گفتم : برميگردم مادر، و از خانه خارج شدم.

نميدونم چقدر راه رفتم ولي ديگه به محله اي رسيده بودم كه برام نا آشنا بود با تموم قدرت داد زدم : " برف پارو ميكنيم آي برف پارو ميكنيم " دو سه بار اين جمله رو تكرار كردم.توي كوچه چند تا بچه داشتن برف بازي ميكردن.لباسهاي بسيار زيبايي به تن آنها بود.من با ديدن آنها به ياد برادر و خواهر كوچكم افتادم كه توي خونه داشتن از سرما ميلرزيدن.اونها با ديدن من به دنبال من دويدند و با برف به سر و صورت من ميزدن و من رو مسخره ميكردن.من هم شروع كردم به دويدن آنقدر دويدم كه وقتي پشت سرم را نگاه كردم اثري از اونها وجود نداشت.

به محله اي رسيده بودم كه با محله خودمون خيلي فرق داشت.خونه ها بسيار زيبا بودند و در هاي آهني بزرگي داشتند.دوباره با تموم وجود داد زدم " برف پارو ميكنيم آي برف پارو ميكنيم " چند لحظه بعد يكي از اون درهاي آهني بزرگ باز شد و آقايي با پالتوي پوست جلوي در ظاهر شد و به من گفت : آهاي آقا كوچولو ميخوام سريع بري بالاي پشت بوم من و پشت بوم رو تميز تميز كني.من گفتم : چشم آقا و سريع خودم رو به پشت بام رساندم و مشعول شدم به پارو كردن برفهاي زيادي كه روي پشت بام جمع شده بود. تقريبا نيم ساعتي مشغول پارو كردن برفها بودم و بالاخره كارم تموم شد و منتظر ماندم تا آقا به بالاي پشت بام آمد و با ديدن پشت بام به من گفت : آفرين پسرم و يك اسكناس صد توماني توي دست من گذاشت.من كه از خوشحالي نميدونستم چي بگم چون تا اون موقع هيچ وقت صد تومان پول نداشتم.از آقا تشكر كردم و از خانه خارج شدم.


دوباره همون جمله رو فرياد زدم كمي جلوتر يك در ديگه باز شد و خانومي با چهره مهربوني من رو صدا كرد و گفت : آقا كوچولو ميتوني برف پشت بوم ما رو پارو كني؟ من با عجله گفتم بله خانوم حتما.بعد اون خانوم راه رو بهم نشون داد و من رفتم بالا و مشغول شدم، نميدونم چند دقيقه بود كار ميكردم ولي وقتي به خودم اومدم ديدم كه تقريبا همه پشت بام رو پارو كردم و اون خانوم در حالي كه يك ليوان چاي در دست داشت به من لبخند ميزد.بقيه كارها رو انجام دادم و رفتم پيش اون خانوم ابتدا از من تشكر كرد سپس چاي رو به دست من داد.من كه از خوشحالي سرماي شديد اون روز رو حس نميكردم چاي رو خوردم و از خانوم تشكر كردم اون خانوم هم صد تومان به من داد.

تا ظهر تعداد زيادي خونه ديگه هم رفتم و پشت بامهاشونو پارو كردم.جيبهام پر از پول شده بود و از خوشحالي در پوست خودم نميگنجيدم. به طرف خونه حركت كردم در راه همش به اون پولها فكر ميكردم و كارهايي كه ميتونستم با اونها انجام بدم.اول ميخواستم خونمون رو كه ديگه خيلي قديمي شده بود و هر لحظه امكان داشت خراب بشه درست كنم و بعد پدرم رو كه درد ميكشيد به دكتر ببرم و مداواش كنم و بعد براي مادر و برادر و خواهرم لباسهاي قشنگ بخرم.

در افكار خودم غرق بودم كه يك لحظه به خودم اومدم و ديدم كه رسيدم به محله خودمون.وقتي سر كوچمون رسيدم ديدم تعداد زيادي از اهالي محل توي كوچه جمع شده بودند و ميگفتند سقف يكي از خونه ها ريخته و ... دلم هری ريخت، چيزی که نبايد اتفاق مي افتاد، افتاده بود و...

به قلم حميد ه-ف

 


 
| + | نوشته شده در دوشنبه 1387/05/14 | نوشته شده توسط زبل خان

تيزهوشي يک مادر شوهر زرنگ!

خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود‎. او در آنجا متوجه شد كه پسرش با يك هم اتاقي دختر بنام Vikki ‎ زندگي ميكند. كاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود.

او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث كنجكاوي بيشتر او مي شد. مسعود كه فكر مادرش را خوانده بود گفت : " من ميدانم كه شما چه فكري مي كنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم كه من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم‎ . "
حدود يك هفته بعد‎ ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي كه مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فكر نمي كني كه او قندان را برداشته باشد ؟‎ " "خب، من شك دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد‎."
او در ايميل خود نوشت‎ : "مادر عزيزم، من نمي گم كه شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم كه شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است كه قندان از وقتي كه شما به تهران برگشتيد گم شده‎ . با عشق، مسعود."
روز بعد ، مسعود يك ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود‎ : "پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري ! ، و در ضمن نمي گم كه تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است كه اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الآن قندان را پيدا كرده بود‎. با عشق ، مامان."


 
| + | نوشته شده در چهارشنبه 1387/05/09 | نوشته شده توسط زبل خان
اشتباه فرشتگان
موضوع: داستان کوتاه

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود . پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟ از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و...

حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است:" با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند. "

 


 
| + | نوشته شده در دوشنبه 1386/07/30 | نوشته شده توسط زبل خان
حکایت
موضوع: داستان کوتاه

حکايت جوانی که ساعت نداشت

مرد جوون:ببخشید آقا میتونم بپرسم ساعت چنده؟

پیرمرد:معلومه که نه!

جوون:ولی چرا؟!مثلا اگه ساعت رو به من بگی چی از دست ميدی؟!

پيرمرد:ممكنه ضرر كنم اگه ساعت رو به تو بگم!

جوون:ميشه بگی چطور همچين چيزی ممكنه؟!

پيرمرد:ببين...اگه من ساعت رو به تو بگم،ممكنه تو تشكر كنی و فردا هم بخوای دوباره ساعت رو از من بپرسی!

جوون:كاملا امكانش هست!

پيرمرد:ممكنه ما دو سه بار ديگه هم همديگه رو ملاقات كنيم و تو اسم و آدرس من رو بپرسی!

جوون:كاملا امكان داره!

پيرمرد:يه روز ممكنه تو بيای به خونه ی من و بگی كه فقط داشتی از اينجا رد ميشدی و اومدی كه يه سر به من بزنی! بعد من ممكنه از روی تعارف تو رو به يه فنجون چايی دعوت كنم ! بعد از اين دعوت من ، ممكنه تو بازم برای خوردن چايی بيای خونه ی من و بپرسی كه اين چايی رو كی درست كرده؟!

جوون:ممكنه! 

پيرمرد:بعد من بهت ميگم كه اين چايی رو دخترم درست كرده ! بعد من مجبور ميشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفی كنم و تو هم دختر من رو میپسندی![مرد جوون لبخند ميزنه!]

پيرمرد:بعد تو سعی می كنی كه بارها و بارها دختر من رو ملاقات كنی ! ممكنه دختر من رو به سينما دعوت كنی و با همديگه بيرون بريد![مرد جوون لبخند ميزنه!]

پيرمرد:بعد ممكنه دختر من كم كم از تو خوشش بياد و چشم انتظار تو بشه!بعداز ملاقاتهای متوالی،تو عاشق دختر من ميشی و بهش پيشنهاد ازدواج می دی![مرد جوون لبخند ميزنه!] 

پيرمرد:بعد از يه مدت،يه روز شما دو تا مياين پيش من و از عشقتون برای من تعريف می كنين و از من اجازه برای ازدواج ميخواين! 

مرد جوون در حال لبخند:اوه بله!

پيرمرد با عصبانيت:مردك ابله!من هيچوقت دخترم رو به ازدواج يكی مثل تو كه حتی يه ساعت مچی هم از خودش نداره در نميارم!!!

 


 
| + | نوشته شده در چهارشنبه 1385/12/16 | نوشته شده توسط زبل خان

آخرين مطالب ارسالي

بهترين مطالب را در وبلاگ ما بجوييد

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا